سال چهارصدو دو ، اوضاع لحظه به لحظه بدتر میشد. در محیط بزرگی زندگی نمیکردم گاو پیشونی سفید بودم و نمیتونستم به هر شغل و کسب و کاری دست بزنم دنیایم کوچک شده بود همچون شیرینی های نخودی درون ظروف ماکروفری طب پلاستیک.
اندوخته ای نداشتم تا بتونم مهاجرت کنم یا محل زندگیمو عوض کنم. و فقط و فقط و فقط مقاومت میکردم تا یه اتفاق خوشایند بیفته و معجزه ای رخ بده از جنس برنده شدن در قرعه کشی بانک یا جهش و پامپ یک ارز دیجیتال یا میم کوین. و با خودم میگفتم خدا منو فراموش نکرده و اخرش نجاتم میده. درگیر توهمی بودم از جنس جودی ابوت و احتمالا باید سرنوشتی مشابه پرین و پاریکال می داشتم
سال چهارصدوسه ابتدا شد. در تیرماه خانه ام به طور دقیق در آتش سوخت درست مثل فیلم های سینمایی. خانه ای ویلایی با سقف چوبی و مقصر حادثه همسایه ای نادان بود که تلاش میکرد به همه بفهماند آتشسوزی کار خودم بوده است. ..... صد در صد وسایل نابود شد نه کفش و لباس نه لپتاپ و کتاب. بیمه ی ملت زیر بار جبران خسارت نرفت و فقط یک دهم خسارت وارده را پذیرفت. و در نهایت فقط سیصد میلیون پرداخت شد.
طاقت نیاوردم و برای همیشه از استان گلستان به تهران کوچ کردم. آری خدا مرا فرامش نکرده بود.
برچسب:
نویسنده: پویان عابدی