خرید بک لینک

روکش صندلی را کنار میزنم و بسته سیگار مچاله را با هزار زحمت بیرون میکشم. با ولع یکی از سیگارها را خارج میکنم. حسی شبیه به مافیای قاچاق مواد مخدر دارم. فیلتر سیگار را چند مرتبه به فرمان ماشین میکوبم تا توتون در سطح سیگار یکنواخت شود با انگشتانم کمی نوازشش میکنم مبادا کاغذ سوراخ شده باشد و روی لبم میگذارم. دستم را درون جیب متوسط کوله پشتی می برم چشمانم را میبندم و به دنبال فندک میگردم نمیتوانم حسش کنم فقط صدای خودکار و روان نویس می آید هیچ وقت حاضر نیستم خودکارهایم را درون جامدادی قرار دهم ترجیحم بر شلخته بودن است.

پیدایش نمیکنم. من هیچ وقت از فندک خودرو استفاده نمیکنم این یک سنت قدیمی خانوادگی است و حتی اون گیگیلی را از روی سوراخ فندک ماشین برداشته ام و به جایش شارژر گوشی دو سوکتی قرار داده ام. در تمام مدت نوید میخندد. میگوید بیا پاد بکش و من ترجیح میدهم در نسخی بماندم و به صدای معین گوش دهم اما به پاد با طعم توت فرنگی لب نزنم. و شاید دلیلش چیز دیگری باشد. در محیط کار با افرادی هم پیاله می شوی که هیچ وجه مشترکی با تو ندارند نه عقاید و علاِئقشان نه پوشش و تفریحاتشان نه وضعیت مالیشان.

تنها وجه مشترکمان، محیط کارمان است و پروژه های مشترک با این نخبه های نازنازی.

برچسب: نویسنده: پویان عابدی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 5:03

صفحه بندی